درس زندگی

🔴هیچ چیزی را بدون پاسخ نگذاريم.

🔅جواب سلام را  با سلام

🔅جواب تشکر را با تواضع

🔅جواب کینه را با گذشت

🔅جواب بی مهری را با محبت

🔅جواب دروغ را با راستی

🔅جواب دشمنی را با دوستی

🔅جواب خشم را با صبوری

🔅جواب سرد را با گرمی

🔅جواب نامردی را با مردانگی

🔅جواب پشت کار را با تشویق

🔅جواب بی ادب را با سکوت

🔅جواب نگاه مهربان را با لبخند

🔅جواب لبخند را با خنده

🔅جواب دل مرده را با امید

🔅جواب منتظر را با نوید

🔅جواب گناه را با بخشش

💠هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذاريم،
مطمئن باشيم هر جوابی بدهیم؛
یک روزی،
یک جوری،
یک جایی به خود ما باز ميگردد…

آیه روز

نیرومند باشید و دل قوی دارید، ای همۀ کسانی که برای خداوند انتظار می‌کشید.
مزمور ۲۴:۳۱

Be strong and have a strong heart, all you who wait for the Lord. Psalm 31:24

Güçlü olun ve güçlü bir yüreğe sahip olun, Rab’bi bekleyen hepiniz. Mezmur 31:24

حوصله کن

✍خانم معلمی تعریف می‌کرد:

در مدرسه ابتدایی بودم، مدتی بود تعدادی از بچه‌ها را برای یک سرود آماده می‌کردم.

به نیت اینکه آخر سال مراسمی گرفته شود برایشان. 

پدر و مادرشان هم دعوت مراسمند و بچه‌ها در مقابل معلمان و اولیا سرود را اجرا کنند.

چندین بار تمرین کردیم و سرود رو کامل یاد گرفتند.

روز مراسم بچه‌ها را آوردم و مرتبشان کردم.

باهم در مقابل اولیا و معلمان شروع به خواندن سرود کردند.

ناگهان دختری از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکت جلوی جمع.

دست و پا تکان می‌داد و خودش رو عقب جلو می‌کرد و حرکات عجیبی انجام می‌داد.

بچه‌ها هم سرود را می‌خواندن و ریز می‌خندیدند، کمی مانده بود بخاطر خنده‌شان هرچه ریسیده بودم پنبه شود.

سرم از غصه سنگین شده بود و نمی‌تونستم جلوی چشم مردم یک تنبیه حسابیش هم بکنم.

خب چرا این بچه این کار رو می‌کنه، چرا شرم نمی‌کنه از رفتارش؟ این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!!

نمونه خوبی و تو دل بروی بچه‌ها بود!!

رفتم روبرویش، بهش اشاراتی کردم، هیچی نمی‌فهمید 

به قدری عصبانی‌ام کرده بود که آب دهانم را نمی‌توانستم قورت دهم.

خونسردی خود را حفظ کردم، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم، انگار جیوه بود خودش را از دستم رها کرد و رفت آن طرف‌تر و دوباره شروع کرد!

فضا پر از خنده حاضران شده بود، همه سیر خندیدند.

نگاهی گرداندنم، مدیر را دیدم، رنگش عوض شده بود، از عصبانیت و شرم عرق‌هایش سرازیر بود.

از صندلیش بلند شد و آمد کنارم، سرش را نزدیک کرد و گفت: فقط این مراسم تمام شود، ببین با این بچه چکار کنم؟! اخراجش می‌کنم، تا عمر دارد نباید برگردد مدرسه،

من هم کمی روغنش را زیاد کردم تا اخراج آن دانش‌آموز حتمی شود.

حالا آنی که کنارم بود زنی بود، مادر بچه، رفته بود جلو و تمام جوگیر شده بود.

بسیار پرشور می‌خندید و کف می‌زد، 

دخترک هم با تشویق مادر گرمتر از پیش شده بود.

همین که سرود تمام شد پریدم بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم:

چرا اینجوری کردی؟! 

چرا با رفقایت سرود را نخواندی؟!

دخترک جواب داد:

آخر مادرم اینجاست، برای مادرم این‌کار را می‌کردم!!

معلم گفت: با این جوابش بیشتر عصبانی شده و توی دلم گفتم: آخر ندید بَدید همه مثل تو مادر یا پدرشان اینجاست، چرا آنها اینچنین نمی‌کنند و خود را لوس نمی‌کنند؟!

چشمام گرد شد و خواستم پایین بکشمش که گفت: آموزگار صبر کن بگذار مادرم متوجه نشود، خودم توضیح می‌دهم؛ مادر من مثل بقیه مادرها نیست، مادر من «کرولال» است، 

چیزی نمی‌شنود و من با آن حرکاتم شادی و کلمات زیبای سرود را برایش ترجمه می‌کردم.

تا او هم مثل بقیه مادران این شادی را حس کند! این کار من رقص و پایکوبی نبود،

این زبان اشاره است، زبان کرولال‌ها

همین که این حرف‌ها را زد از جا جهیدم، دست خودم نبود با صدای بلند گریستم، و دختر را محکم بغل کردم!!

آفرین دختر، چقدر باهوش، مادرش چقدر برایش عزیز، ببین به چه چیزی فکر کرده!!!

فضای مراسم پر شد از پچ‌پچ و درگوشی حرف زدن و… تا اینکه همه موضوع را فهمیدند،،

نه تنها من که هرکس آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!!

از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان دانش‌آموز نمونه را به او عطا کرد!!!

با مادرش دست همدیگر را گرفتند و رفتند، گاهی جلوتر از مادرش می‌رفت و مثل بزغاله برای مادرش جست و خیز می‌کرد تا مادرش را شاد کند!!

درس این داستان این بود: زود عصبانی نشو، زود از کوره در نرو، تلاش کن زود قضاوت نکنی، صبر کن تا همه‌ی زوایا برایت روشن شود تا ماجرا را درست بفهمی!!

دعا

خدایا، با شکر گزاری نزد حضور قدوست تو آمده و مراتب سپاسگزاری از  محبت و فیض بیکرانت  که در زندگیمان جاری ساخته ای، را اعلام میداریم و میطلبیم اراده نیکویت را در زندگی خود و عزیزان و دوستانمان…… 

خدایا، اعلام می‌کنیم که محبتت بس عظیم و عشق و مهرت  به ما، آنچنان شگفت است که ، یگانه فرزندت را برای نجات ما، فدیه نمودی و راه آشتیمان را باز کردی و موجب رهایی ما از بند گناه و تاریکیهای وجودمان گشتی و سرشار مان  کردی از آتش قدوست…. 

خدایا، مهربانم، ای پناه بی پناهان و ای قلعه  مستحکم و یگانه محافظمان از شریر، با تمامی جان و دل میستاییم تو را و شاکر و سپاسگزارت هستیم برای تمام حمایت و حفاظتی که از ما مینمایی…… 

خدایا،  تویی مهیا کننده و تویی قادر و توانا بر هر آنچه در جهان هستی و قرار دارد، تویی خداوند غیر ممکنهایم ،تویی یگانه مقتدر و سخاوتمند، دوستت دارم و همواره می‌خوانم نام زیبایت را  و فقط از تو یاری می‌جویم و توکلم همواره بر توست….. 

خدایا، میطلبیم در نام یگانه فرزندت، عیسی مسیح  که درک عمقهایت را بیش از پیش بر ما عطا نمایی تا بیشتر از پیش تسلیمت گردیم و نیز میطلبیم تمامی سدها و موانعی که در کارها و اهداف و سلامتیمان است، را خود با دستان توانمند و پرمهرت، برایمان  رفع نمایی، آنچنان که جلالت بیش از پیش بر همگان آشکار شود…. 

در نام عظیم و پر شکوه یگانه فرزندت…. آمین

       ف. م

قلبت بر خداوند پوشیده نیست

قلب تو بر خدا پوشیده نیست، همچنین افکار، خواسته ها و تمایلات تو… آنچه جرأت نمی کنی به دیگران بگی، آن چیزی که وقتی در خانه ات رو می بندی، تجربه می کنی، بر خدا پوشیده نیست. در واقع، هیچ دری به روی چشمان خدا بسته نیست. آیا این فکر تو را می ترساند؟ یا بهتر است بگم، آیا به تو اطمینان می دهد؟

کتاب مزامیر باب 139 آیه های 7 تا 16 این حقیقت را کاملاً نشان می‌دهد:

‹از روح کجا می‌توانم بگریزم؟ از حضور تو کجا می‌توانم بروم؟ اگر به آسمان صعود کنم، تو در آنجا هستی؛ اگر به اعماق زمین فرو روم، تو در آنجا هستی. اگر بر بالهای سحر سوار شوم و به آن سوی دریاها پرواز کنم، در آنجا نیز حضور داری و با نیروی دست خود مرا هدایت خواهی کرد. اگر خود را در تاریکی پنهان کنم یا روشنایی اطراف خود را به ظلمت شب تبدیل کنم، نزد تو تاریکی تاریک نخواهد بود و شب همچون روز روشن خواهد بود. شب و روز در نظر تو یکسان است. تو همۀ اعضای ظریف درون بدن مرا آفریدی؛ تو مرا در رَحِم مادرم در هم تنیدی. تو را شکر می‌کنم که مرا اینچنین شگفت‌انگیز آفریده‌ای! با تمام وجود دریافته‌ام که کارهای تو عظیم و شگفت‌انگیز است. وقتی استخوانهایم در رحم مادرم به دقت شکل می‌گرفت و من در نهان نمو می‌کردم، تو از وجود من آگاه بودی؛ حتی پیش از آنکه من به وجود بیایم تو مرا دیده بودی. پیش از آنکه روزهای زندگی من آغاز شود، تو همهٔ آنها را در دفتر خود ثبت کرده بودی. ‹

وقتی که بدن تو هنوز شکل نگرفته بود، خداوند تمام روزهای زندگی تو را دید. کلمه اصلی در زبان عبری برای «بدن شکل نیافته» «golem » به معنای جنین، است. «Golem» از ریشه کلمه » galam» گرفته شده است که به معنای تا کردن، پیچیدن و در هم تنیدن  است. به عبارت دیگر، زمانی که هیچ یک از روزهای زندگی تو هنوز در معرض نور روز قرار نگرفته بود، خداوند آنها را قبلاً دیده بود.

دوست من، هر چه داری، خدا آن را می بیند. حتی آنچه را که در اعماق قلب تو پیچیده، تا شده، به هم پیچیده است، را خدا می بیند.

و هیچ چیزی در دل تو او را نمی ترساند. خداوند تو را دوست دارد و به دوست داشتن تو ادامه خواهد داد. او در مسیر زندگی ات در کنار تو می ایستد. او روز به روز با تو راه می رود.

شکر برای وجودت … تو یک معجزه هستی!

پیمان شبان لاری

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید